دختران معمولی همیشه در آغوشی آرام زندگی می کنند بی صدا می گریند, بی صدا می خندند, بی صدا می شکنند, بی صدا عاشق می شوند بزرگ می شوند شاعر می شوند متین و با وقار تر از همیشه همسر می شوند دختران معمولی مادر هم می شوند صبح ها بدون توجه به این ک دیشب از فکر قسط های سر ماه خوابشان نبرده بیدار می شوند و ترجیح می دهد به جای خوردن صبحانه برای دختر بچه شان لقمه درست کنند پنیر می گذارند گردو می ریزند و نان را تا می کنند خاطره می گذارند غم می ریزند و روز را اتمام می
برچسب:
نویسنده: غزل صفری
شبیهِ لذتِ یک آشتیِ جانانه بعد از یک قهرِ طولانی ، شبیهِ تولدِ دوباره ی یک عشق یک زندگی ، یک خوشبختی ، شبیهِ بویِ تازه و دلبرانه ی نعنا و ریحان " تماشایِ با هم بودنتان ، عجیب می چسبد!!! " مثل بوی خاک نم خورده... مثل خنکی اونور بالشت در چهله تابستون... لطفا هوایِ هم را داشته باشید ، مراقبِ دل هایِ هم باشید ، اجازه ندهید که لحظه ای"لبخند" از رویِ لب هایِ شریکِ زندگی تان بیفتد ، اتحاد و وفایِ جاودانه تان را سنجاق کنید رویِ چشمانِ حسودِ روزگار ؛ تا دنیا ،
برچسب:
نویسنده: غزل صفری
حـــــــرف بـــــزن… صدایت را دوست دارم بگو… فقط بگو چــه فـــرق دارد از مـــن ، از تـــو از بــــاران در آغــوشــم بــگــیــر و در گــوشــم از مـــانـــدن بــگـــو از دوستت دارم هایی بگو که از شنیدنش دلم بریزد !! گـــونـــه هــای خــجــالــتــی ام رنــگ بــگــیــرد از دلبری چشمهایت بگو که چگونه دلم را هوایی کرده از هــرچــه خــودت مــیــخــواهـی از خـــودت بـــگـــو چـــه فــرق دارد از چـــه فـــقــــط بـــگــــو حـــرف بـــزن عاشقانه صدایت را دوست دارم
برچسب:
نویسنده: غزل صفری
پدرش نام او را «ترنج» نهاده بود، مادرش اما «بهار» صدایش میکرد... میگفت وقتی میخندد، انگار شکوفهها از ابتدا متولد میشوند و انگار خانه ام جای دیگریست.... پدرش اما یک کلام میگفت: ترنج! اما حالا او، معشوقهی مردیست که او را «دنیا» خطاب میکند. میگوید: پیش از او اصلاً زندگی نکرده بودم حالا اما دنیا را به من داده اند... مادرش دستش را گرفت و آرام گفت: هر زنی باید هزاران نام داشته باشد، تا با هر کدامشان، جان بگیرد...
برچسب:
نویسنده: غزل صفری